داستان کوتاه

احضارگاه – داستانی از بهزاد قدیمی
جناب شمد، یک شخصیت داستانی است که دکتر بهزاد قدیمی خلق کرده. دکتر قدیمی، یک آقای چاق ریشوست با چشمانی…
دستم را بگیر
فیلیپ سینی پیاز را گذاشت کنار و گفت «تهرانی‌ها دنبال بهانه‌اند بریزند توی خیابان.» عین این را نگفت چون فارسی…
زهر چشم
بهنام زخمی بود و از پانسمان، از هر چیزی که می‌پوشاند، بدش می‌آمد. بلد بود صورتِ آدم‌ها را بخواند اما…
نقابداران
1 سه روز به آخر عمرم مانده و مانده‌ايم وسط آب. وسط رود! رودي كه از وسط شهر مي‌گذرد. شهري…
وای‌روس
دهانِ در، پشتِ سرِ مرد باز مانده بود. مرد نشسته بود روی صندلی. خم شد جلو و دستهایش را به…
سوت و کور
سر شب بود که  مو اسکاچی را هم آوردند و شدیم چهارتا. بعد از ریش‌قیفیِ افغان و چشم‌گرگیِ سیستانی، این…
ماه شهرک
سرد بود، کمتر از دیشب. کلِ محوطه‌ی جلوی شهرک را برف پر کرده بود. آقا فرشاد به آنجا می‌گفت دشت…
سزارین

همه دردها مسخره‌اند. هیچ دردی نیست که نتوان فراموشش کرد. وقتی همه را فراموش کردی، فقط می‌ماند دردِ فراموشی. اینکه…

کورس

همه دردها مسخره‌اند. هیچ دردی نیست که نتوان فراموشش کرد. وقتی همه را فراموش کردی، فقط می‌ماند دردِ فراموشی. اینکه…

نوش!
مهران توی اتاق سرایداری بود. راهروی بیرون، سقف نداشت. دیوارش کنیتکس سفید و پُر بود از واحدهای کنار هم. ساختمان…

برای جستجو تایپ کرده و اینتر را بزنید

سبد خرید