روی اسکله در ازمیر - ارنست همینگوی ترجمه علیرضا برازنده نژاد او گفت موضوع عجیب جیغهایی بود که آنها نیمهشبِ…
زن چشمهای درشتی داشت با ابروهای پهن، حرصِ حرف زدن داشت و با صدای زبرِ سرماخوردهاش، حریصانه، یک بار دیگر…
سومین شب پاییز، خبرنگار جوان با لباسی رسمی، پشت به صفِ طویل مردم، روبهروی بزرگترین بیمارستان فوقتخصصی چشم درمیدان اصلی…
آن طور که خیره مانده بود به لامپ و لامپ که سو سو می زد و آن شب پرهی لعنتی…
جناب شمد، یک شخصیت داستانی است که دکتر بهزاد قدیمی خلق کرده. دکتر قدیمی، یک آقای چاق ریشوست با چشمانی…
فیلیپ سینی پیاز را گذاشت کنار و گفت «تهرانیها دنبال بهانهاند بریزند توی خیابان.» عین این را نگفت چون فارسی…
پولیور راه راهِ نخ کش شدهاش را روی بخاری انداخت و چوبها را که بیتفاوت گوشهای افتاده بودند با پا…
بهنام زخمی بود و از پانسمان، از هر چیزی که میپوشاند، بدش میآمد. بلد بود صورتِ آدمها را بخواند اما…
1 سه روز به آخر عمرم مانده و ماندهايم وسط آب. وسط رود! رودي كه از وسط شهر ميگذرد. شهري…
دهانِ در، پشتِ سرِ مرد باز مانده بود. مرد نشسته بود روی صندلی. خم شد جلو و دستهایش را به…









