وبلاگ

روی اسکله در ازمیر - ارنست همینگوی ترجمه علیرضا برازنده نژاد او گفت موضوع عجیب جیغ‌هایی بود که آنها نیمه‌شبِ…
مویز گشتی!
زن چشمهای درشتی داشت با ابروهای پهن، حرصِ حرف زدن داشت و با صدای زبرِ سرماخورده‌اش، حریصانه، یک بار دیگر…
سونامی کم‌بینایی- داستانی از ضحی کاظمی
سومین شب پاییز، خبرنگار جوان با لباسی رسمی،‌ پشت به صفِ طویل مردم، روبه‌روی بزرگ‌ترین بیمارستان فوق‌تخصصی چشم درمیدان اصلی…
ماجرای شب پره‌ای در اکتورز استودیو
آن طور که خیره مانده بود به لامپ و لامپ که سو سو می زد و آن شب پره‌ی لعنتی…
احضارگاه – داستانی از بهزاد قدیمی
جناب شمد، یک شخصیت داستانی است که دکتر بهزاد قدیمی خلق کرده. دکتر قدیمی، یک آقای چاق ریشوست با چشمانی…
دستم را بگیر
فیلیپ سینی پیاز را گذاشت کنار و گفت «تهرانی‌ها دنبال بهانه‌اند بریزند توی خیابان.» عین این را نگفت چون فارسی…
ماجرای مناسک مرموز و گیسوان گسیخته
پولیور راه راهِ نخ کش شده‌اش را روی بخاری انداخت و چوب‌ها را که بی‌تفاوت گوشه‌ای افتاده بودند با پا…
زهر چشم
بهنام زخمی بود و از پانسمان، از هر چیزی که می‌پوشاند، بدش می‌آمد. بلد بود صورتِ آدم‌ها را بخواند اما…
نقابداران
1 سه روز به آخر عمرم مانده و مانده‌ايم وسط آب. وسط رود! رودي كه از وسط شهر مي‌گذرد. شهري…
وای‌روس
دهانِ در، پشتِ سرِ مرد باز مانده بود. مرد نشسته بود روی صندلی. خم شد جلو و دستهایش را به…

برای جستجو تایپ کرده و اینتر را بزنید

سبد خرید