دهم یازدهم
سر صبحی با آن صدای خفهاش سرم داد میزند «دست بردار دیگه نمیتونی عین سابقت باشی». بیآنکه در را باز کند، عین هشتتای قبلی سرم داد زده: نمیتونی عین سابق باشی.
هیچکدام ذرهای به دوستِ سابق بودنِ خودشان شک ندارند، نامردها! من چقدر نفهمم که به 11 صبح میگویم سرِ صبح!
سابقبراین همین یازده سرِ صبحمان بود. دهتا دوست هستیم که راس یازده هرکس خودش از خانهاش میآمد بیرون، دورِ هم جمع میشدیم به امید اینکه یک کاری بکنیم. یازده صبح تا یازده شب عاطل و باطل میگشتیم، بیکارِ عالم و آدم، عوضبشو نبود وضعمان، وضعشان، وضعم همین بود تا دمدمهای صبح که مثل مرغهای پر کنده چپیدیم توی خانههامان. من از همه کلافهتر؛ از دست خودم!
مور مورش بند نمیآمد. مشت کردنش هم تاثیری نداشت؛ گزگز میکرد. با صدای آژیر آمبولانس، از جا پریدم. پراندم نیش ماه پیش پنجره! کلمههایم بیاختیار پس و پیش میشد. از آژیر آمبولانس خبری نبود. بلندگو صداهای بریده بریده از خودش در میآورد. انگار یارو پشت بلندگو آروغ خشدار میزد تا خبرش را بدهد. خیر سرش مخبر بود؛ بعد از مدتها بیخبری، گلویش بالاخره صاف شد و بلند گفت: «یکی ماهگرفتگی رو سوراخ کرده، نورش رو بالا کشیده»
مخبر خبرش را داد، حالا کسی که دلخوشیِ دستهجمعی را خراب کرده، باید اعتراف کند؛ من!
خودم میدانم که کارِ من تنها نبوده، دوستهایم میدانند که همدست بودند و دیشب شیرم کردند ولی حالا وا رفتهاند توی خانههاشان. من هم اولش وا رفته بودم. خب واهمه داریم، دیشب، کمشبی نبود.
کاش مثل هر شب، راس 11 چپیده بودیم توی خانه. کاش چشممان کور بود، کاش آنها لال شده بودند، کاش من دستم کوتاه میشد.
اعتراف از همینجاها شروع میشود؛ از آخر! آدم اول احساسش را – از کاری که کرده – میگوید، بعد اعتراف میکند. مقدمهی اعتراف، کلی کاش و حیف و باید و نباید دارد.
من نباید این کارو میکردم، من پشیمونم که این کارو کردم…
حالم خوب نیست. دیشب یک عمر طول کشید تا فرار کنم بعد، جلوی در آسانسور خشکم زد. دکمهی پایینبیایش را زده بودم ولی شمارهها بالا میرفتند؛ هفت، هشت، نه، ده، یازده، یازده! ده طبقه بیشتر نداریم! بالاخره پایین آمد. سوار شدم. مرا میبرد بالا که درجا تکان تندی خوردیم. ایستِ ناگهانی، قلبم نزدیک بود بایستد. تکان تندی خورده بودیم. آره دوتا بودیم. خودم در آینه دیدم که هست.
عین ماهزدهها. مجنونها، مطرودها، عینِ زامبیِ چروکخوردهای که همهجایش لقوه گرفته. اول زل میزد به زمین، بعد زل میزد به من، بعد دوباره به زمین. دلشوره گرفته بودم که هر آن ممکن است ترتیبش را به هم بزند. یکهو سربهزیر نشود، عوضی جست بزند سمت من، انگار پسر و پدریم، یقهام را جر بدهد که تا حالا کدوم گوری بودی، چرا تنهامون گذاشتی. چروکی برایش فرقی نمیکرد، حاضر بود جای مادرم یقهگیری کند یا عین یک زامبیِ غریبغربتی گردنم را جر بدهد. موجودِ بهظاهر آرام و نحیف و بیآزاری که پشت لبهای رنگ و رو رفتهاش، دندان تیز کرده و لای تورفتگیهای چروکخوردهی چپ و راست صورتش، یک جفت مروارید چال دارد؛ زل؛ براق! چشمهای دریدهی وراج! نگاهم را دزدیدم تا نگاهم نکند وگرنه مغزم را خورده بود: تو منی!
در طبقهی خودم، وقتی از آسانسور پریدم بیرون، وردم گرفته بود: نبودش اصن من! بریده بریده، بیاختیار، بیترتیب، خودبهخود از دهانم در آمده بود. کلید را نمیدانم چندبار چرخاندم تا در بالاخره باز شد. رفتم تو، یکضرب بستمش، محکم گفتم: چه به من! در دم، زبانم را گاز گرفتم تا دیگر وردِ بیترتیب نخوانم. پریدم روی تخت، خودم را بغل کردم. باید از خودم مراقبت میکردم. توی خانه تنهام. من تنها زندگی میکنم.
من تنها زندگی میکنم. پدر و مادر دارم ولی پیششان نمیروم، نمیدانم چقدر پیر شدهاند. حیف دلم نمیآید از فعل تاریخگذشته استفاده کنم وگرنه باید بگویم: نمیدانستم چقدر پیر شدهاند. ماهی یک بار یکی از دوستهایم میرفت به پدر و مادر من سر میزد من هم میرفتم به پدر و مادر یکی دیگر از دوستهایم سر میزدم. قرارِ ماهانه داشتیم؛ بیحساب و کتاب، همینطور میچرخیدیم لای ننه باباهای همدیگر. از حالشان به هم نمیگفتیم. هرکدام بیپدر و مادر میشد، بقیه میرفتند سر قبرشان، به خودِ بدبختش چیزی نمیگفتند تا حداقل از دور فاتحه بخواند خیر سرش!
داشتم اعتراف میکردم!
دیشب تا صبح خودم را بغل کردم تا آنکه ساعت یازده شد، مثل هر روز باید بیرون میزدیم اما دوستهایم بست تمرگیدهاند خانه! دیشب زودتر از من فرار کردند. حالا انگار از من فرار میکنند. پشتِ در نگهم میدارند، منِ بدبخت را ول کردهاند به امان..اَه! به من من افتادم. من یعنی ترحم! یعنی تو رو خدا دلتان بسوزد. من، ردگمکنیست. مانعِ اعتراف، فقط صغری کبری میچیند، ذکر مصیبت میگوید، دورِ باطل میزند.
بهتر است او – یکی از نُه دوست سابقم – بهجای من اعتراف کند. او شهادت بدهد. شهادتِ او هم یکجور اعتراف است چون دوستم بوده، حاضر در محل و یکجورهایی همدستم. مشرف بر ماوقع. بر آنچه من مرتکب شدم.
پس در مقامِ او، خودم را نقل میکنم در زمان ارتکاب؛ بیحیف و حسرت؛ یک تشریح بیاحساس؛ بیآب و تاب؛ بیمقدمه!
دیشب او در جمع دوستهایش عاطل و باطل، بعد از ساعت یازدهی شب بیرون ماند. نُهتایی، دورتر، دورِ هم، شاهد بودند که دوست دهم، قدم، قدم، به قرص ماه نزدیک میشود. اولش دستهجمعی تشویق میکردند: «برو برو ببین چیه.» اما از یک جایی به بعد، دیگر مدام گفتند: «دست بردار دست بردار»انگار ورد میخواندند.
هنوز ورد زبانشان است. سوزنشان گیر کرده، نیش میزنند. صدایشان بم شده، انگار سرشان را فرو کرده باشند توی بالش.
«دست بردار مثل سابقت باش»
دوست دهمِ پشتِ در مانده، اعتراض میکند: «من مثل سابقم باشم یا شماها؟! خب مثل سابق بلند بشید بریم بیرون»
جواب اعتراضش را بم میگیرد: «ما همهمون سابقهشو داشتیم یک روزهایی بمونیم خونه»
«امروز فرق داره دیشب فرق داشت»
«خدا پدرت رو بیامرزه. آره فرق داره، ول کن!»
«مرد؟ پدرم مرد؟ اینو باید زودتر میگفتی بهم»
«چه ربطی به بابات داره! نمیتونیم بزنیم بیرون، تو نمیفهمی! مثل سابقت نیستی که بفهمی»
«شماها مثل سابق نیستید! حالیتون نیست باید بریم بیرون، من اومدم دنبالتون که بریم.»
«ما کِی مبصر داشتیم! کِی یکیمون میاومد دنبال بقیه؟!»
«آخه الان یکیمون باید اعتراف کنه. مگه همیشه پیِ یک کاری نمیزدیم بیرون؟ اعتراف یک کاری نیست؟!»
بهم میگوید کارِ ما نیست!
نهمیِ نفهم! انتظار التماس دارد عوضی. «به ما چه! ما که هی بهت گفتیم دست نزن دست نزن» جاخالی میدهند. انگار نه انگار دورِ هم تشویقم کرده بودند: برو برو ببین چیه!
حالا من را از ما جدا میکنند؛ از خودشان. بهخدا دیگر نه من، نه آنها… ما هیچ، تو چی؟ تو بودی اعتراف میکردی؟
دیشب بیخوابی به سرت زد و ماتِ قرص ماه شدی که یک نقطهاش تاریک شده بود. تو دست برده باشی سویش را گرفته باشی، نور فواره زده باشد، بهزور خودت را از خاک نمیکَندی بروی بچپی توی خانهات؟ گزگز انگشتهایت تا یازدهی صبح بند نمیآمد و یکهو مخبر پشت بلندگو آروغ میزد، خبرش را میداد و میدیدی ماهگرفتگیِ سابقا نورانیِ خوشیمن تبدیل شده به ماهگرفتگیِ تیره و تارِ بدشگون. تو وقتی میدیدی عالم و آدم ماتم گرفتهاند، توی خانهات بند میشدی؟! دربهدر دوستهایت نمیشدی تا پشتت باشند، تا بروی اعتراف کنی؟ وقتی هر نُه تایشان تو را پشت در گذاشتند، بهشان پشت نمیکردی، نمیچپیدی توی آسانسور، جلوی یک چروکیِ لقوهای با چشمهای هیزِ وراج که با هر حرکتِ تو، حرکتی ازش سر میزند؟ سرِ آینه هوار نمیکشیدی: «دست بردار مثل سابقت باش»؟!
«با منی؟»
موجودِ توی آینه انگار با هر حرفِ تو حرف دارد. جوابت را داده، ازت پرسیده: «با منی؟»
«غیر من و تو کسی هست توی آسانسور؟»
«غیر از تو کسی نیست. تویی و خودت. تو، منی! الانم بیخود هی تو تو نکن مثلا داری با یکی دیگه حرف میزنی. تو با خودتی. تو باید دست برداری. دیگه نمیتونی عین سابقت باشی بفهم پیرمردِ خوب!»
راست میگوید. پیرت در آمده، چپیده توی آینه. سرت را تکان بدهی، سرش را تکان میدهد. به ارادهی تو سربهزیر میشود، سرش میجنبد یا بالا را نگاه میکند، مرتیکهی چروکخورده!
«من واقعا پیر شدم رفت؟»
«دیگه دست خودت نیست چون تهِ قرص ماه رو در آوردی، مردم دلشون بهش خوش بود!»
«میخوام جبران کنم»
«من تهشم که تو درش آوردی. و نباید! دیگه توی هر آینهتم.» به محض آنکه میگوید دست بردار، دستهایت بلند میشوند و روی صورتش فرود میآیند. کور میشود. خالی میشود آینه.
حالا باید هوار بزنی. حق داری. من جای تو باشم هوار میکشم.
«ولم کن!»
میخواهم خودم باشم. خودِ سابقم. من کِی اهل دوست و رفیق و آسانسور بودم! همیشه عشق پلهها را داشتم. آسانسور یک روزی خراب میشود اما پلهها پایدارند. قدمت دارند. اصالت دارند، آینه هم ندارند.
«اِه دست نزن»
یارو مخبره بلندگو را دودستی چسبیده. بغلش کرده. باید ازش بگیرم. بسش است اینهمه وقت الکی دستش بود و هیچ غلطی نگفت؛ فقط زرِ مفت زد! اصلا کِی بلندگو افتاد دستِ این یارو؟
«دِ بدش من»
«نکن! دستت رو از روی بلندگوم بردار»
«خودت دستهاتو باز کن، بذار من برش دارم»
«باید دست من باشه. مخبر منم؛ خبرها رو من میگم.»
«منم نمیخوام خبر مبر بدم. من گله مله دارم. اعتراض معتراض. نمیبینی وضعیت رو؟! بده بیاد»
«چه اعتراضی! چه مرگته تو پیرمرد…دِ ول کن بلندگو رو پیرِ سگ! بدش به من. مخبر منم چرا نمیفهمی عجب حکایتی داریما»
«حالا کجاشو شنیدی! بذار تعریف کنم تا بفهمی عجب حکایتی داریم»

حالا دیگر بلندگو دست من است. آروغ را هم خودم میزنم. نیمچهآژیرِ آمبولانسی. بعد صدایم را میاندازم سرم.
روزی روزگاری رنگ یکجای خاک زمین با بقیه جاهایش فرق کرد. لکهدار، نورانی، نور از ماه میگرفت. خبر آمد که ماهگرفتگیست بر پیشانی خاک؛ نورانیست و بدشگون نیست. هر شب و روز دور برمیداشت؛ دایرهی بزرگتری میشد، خاکِ بیشتری را میگرفت. مثل صحنهی نمایش، زرق و برق داشت. مخبر گفت: «نورانباریست زیر پای ماه، شبها سویش را میگیرد تا پساندازِ روزِ مبادایمان باشد.» خبرش، آخر نقرهداغ شد. قرصِ ماه سیاه شده بود. نورش خشکیده بود.
«دزد آمده دستدرازی کرده و نورش را بالا کشیده» مخبر اینطور گفت. بیخبر بود از قصهی شب پیش. شبی که ناگهان نقطهای از دایره تاریک شده بود. صحنهی نورانی، صحنهی نمایش، انگار یکی از نورافکنهایش خاموش شده بود. نقطهی تاریک چون دلقکی سیاهپوش بود که ناگهان بر پردهای نقرهای ظاهر شده، خود را به رخ میکشد. قشنگیِ قرص ماه مخدوش شده بود. قرص ماه، قولیست به قصد وصف زیبایی ولی قرص ماهِ آن شب، قولِ خوشی نبود و خوشقول نبودن، کار دست آدم میدهد. کسی، آدمی، نُه دوست دورش را گرفته بودند، دیدند که غم عالم نقش بسته توی قرصِ ماهِ نقشِ خاک. آن آدم ماتش برد. نگاهش ماند روی قرصِ ماهِ خاک. نگاهکار، گناهکار میشود. آدمِ گناهکار پایش شُل میشود و محکم میرود جلو. نُه دوست، شیرش میکنند: «برو برو ببین چیه.» پس آدم رفت و دست دراز کرد سوی نقطهی تاریکشده، بلکه دلیلش را کشف کند. دستش سوخت ولی دلش را نداشت دست بردارد. نُه دوست به آدم اخطار میدادند «دست بردار دست بردار.» آدم چه میدانست اگر برود جلو، دست بزند و دست بردارد، بد پیری ازش در میآید. خبر نداشت فاتحهی خودش را خوانده، خاک ترک میخورد، نورِ تمام قرص فواره میزند و آدم با دستِ براقشدهاش چارهای جز فرار ندارد. این آغاز افول است. سقوطِ آینهها. آدم پیرش در آمده، دیگر هر آینهای ببیند، پیرش را میبیند در بدترین هیبت. دوستها دیگر چشم دیدن او را ندارند. آدم وقتی دید، خودش مانده و خودش، دست زد به آینه. کورشون کردم. انگار برای دوستهای سابق رجز میخواند: کور خوندید. حالا که نه من نه شما، پس خودتون رو هم نباید ببینید. دیر یا زود به خودخوری میافتد. وضع امروزتون اگه فقط تقصیر منه پس نجاتتون هم تکلیف منه. همهی منجیها روزی مقصر بودهاند؛ خودخوریها کردهاند، اول خواستهاند اعتراف کنند، یا همدست بتراشند؛ کلی غر زدهاند تا سرانجام روزی روزگاری دستبهکار بشوند. دست به خاک! دیری نمیپاید که منجی تقدیم خاک خواهد شد. میگویند خاک سرد است. میگویم ماه سرد است. دست آدم سرد است. آینه سرد است. سرما خاصیت روزگار است که کار دست آدم میدهد. میکِشد، میکُشد. پاگیر میکند. آدم خود را میکشاند به پیشگاه خاک. پا میگذارد توی دایره. زانو میزند. دست میگذارد روی خاک. نورش را پس میدهد. ماه اینگونه باز میگردد. قرص میسازد بر خاک، دوباره نورانیست دایره. دلها خوش، دوستها به یاد دوستِ دهم اما دیر شده. دیگر به کامي خاکِ دایره است.
دیگر حکایت داریم. اخطار کاملی که نتیجهگیری هم دارد.
نتیجه میگیرم: دلخوشیِ دستهجمعی را خراب نکنید. صحنهی نورانیِ نمایش حتی اگر نقطهای سیاه پیدا کرد، شما به روی خود نیاورید. دستدرازی نکنید. به شوخی نگیرید. سیاهی دلقک نیست. تلخک است. پیرتان را بدجور در میآورد. پس دلتان قرص باشد به ماهِ خاک. یک وقت، من نشوید! منبعد، اگر کسی سر باز بزند، حقاش است از دست برود.
دوستهایش حق دارند جای خالیاش را احساس کنند و ناچار پرش کنند.
روزی، روزگاری یکی دیگر را به خود اضافه میکنند؛ جای دوستِ دهم اما در واقع دوستِ یازدهم است. دلقکبازی که نیست! هرکی سرِ جای خودش. اعداد را نمیتوان دور زد. دهمی خودش نیست، عددش که هست! یازدهمی فوقش فقط جای دهمی را پر کند. چه بسا او هم دهمیِ اصلی نبوده، فقط جایش را گرفته بود. خاکی که قرصِ ماه داشته باشد، هر آن ممکن است سیاهی پیدا کند؛ کسی پا پیش بگذارد تا از نزدیک ببیندش، پیرش در بیاید و آخر تقدیم خاک شود. تنها آن نُه دوست میتوانند اعداد ثابتی باشند که دوست دهمشان را بارها تقدیمِ خاک کردهاند. یازدهمیها، دوازدهمیها، سیزدهمیها، هفتاد، هشتاد، نود… به کرات، از راه میرسند تا جای دهمیهای زیر خاک را بگیرند.
اعداد را نمیتوان دور زد اما خودشان میتوانند مبهم بمانند؛ نامعلوم باشند، آدم سابقهاش را گم کند؛ یادش برود که چند بار یک دوست دهم را شیر کرده سوی نقاط تاریکِ خاک؟ سپس تقدیمِ خاک… و تمام!
پایان
علیرضا برازنده نژاد
نسخهی اولیه: 1403
نسخهی نهایی: تیر 1405

خوندمش. مثل ایگلو این هم باید تهنشین بشه، برم، برگردم دوباره بخونم تا رازش رو کمکم بهم نشون بده. شاید تو آینه، یا تو چهرهی دوستهام، یا حتی یه تیکه نور روی زمین که از ناکجا میتابه.
ممنون که خوندید (و دوباره میخونید) و از نظرتون